گفت و شنود» اخلاق و عرفان امام خمینی (ره)در مصاحبه با خانم دکتر طباطبائی

مروری بر اندیشه­های اخلاقی و عرفانی حضرت امام خمینی(ره) در مصاحبه با دکتر فاطمه طباطبایی

مسطر:با تشکر از جناب­عالی؛ «مسطر» کتابچه‌ای است که تلاش دارد در هر یک از شمارگانش، رویکردی به ساحت‌های علما داشته باشد. در این شماره، ساحت‌های تربیتی و اخلاقی حضرت امام خمینی (ره) مورد نظر است. با توجه به این موضوع و اشراف شما به نظریه­های اخلاقی حضرت امام خمینی (ره)در ابتدا بفرمایید به صورت کلی، نظریه­های اخلاقی حضرت امام را در کجا بهتر می‌توانیم رصد کنیم. همچنین بفرمایید مشی ایشان در تعریف از اخلاق، صرفا پرداخت گزاره‌ای است یا شیوه‌ای نو را در نظر داشتند؟

امام دو کتاب در زمینه­ی اخلاق تألیف کرده­اند. یکی، کتاب چهل حدیث است که جنبه­ی اخلاق یا عرفان عملی دارد و دیگری، کتاب  شرح جنود عقل و جهل است. این دو کتاب به طور مشخص، کتاب اخلاقی حضرت امام هستند. جالب این است که خود امام در مقدمه­ی شرح جنود عقل و جهل چند ویژگی را برمی‌شمارند و در حقیقت، خطوط کلی را کتاب اخلاقی را تبین می­کنند و می­گویند که من قصد ندارم درباره جهات علمی این حدیث بحث کنم. ایشان چند دلیل را ذکر می‌کنند و می­گویند من به سه دلیل نمی‌خواهم این کار را بکنم:

1. از باب تواضع خود ایشان است که می­گویند اطلاعاتم کم هست. البته این نهایت خضوع و تواضعشان است که می­گویند من اطلاعاتم کم است که پیداست شکسته­نفسی است.

2. می­گویند شارحان زیادی این کار را کرده­اند؛ یعنی کار جدیدی نمی­شود ارائه داد و مطلب کافی هم نوشته شده است و دیگر تکرار مکررات می­شود.

3. حل نکات علمی حدیث است. می فرمایند که این نکات علمی، مربوط به اهل حل و فصل است. البته این نکته را بیان می­کنند که مقصد و مقصود ائمه از این احادیث، صرف نکات علمی‌اش نبوده که فقط دسته­ی خواصی بهره ببرند، بلکه روح حاکم بر این گفتار ائمه، چیز دیگری است. باید آن روح گفتار ائمه را فهمید. اگر معصومی توصیه­ی می­کند و گفتاری درباره­ی تزکیه­ی نفس بیان می­کنند، قصدشان  این نبوده است که به نکات عرفانی، علمی، تربیتی و تاریخچه­ی ادبیاتی آن بپردازند، بلکه  می­خواهد بگوید از این حدیث چه استفاده­هایی می­توان کرد یا چگونه می­توانید زندگی­تان را به وسیله­ی آن روشن کنید و چطور می­توانید زندگی‌تان را به مزرعه­ی آخرت تبدیل کنید و چطور در این دنیا زندگی کنید و آخرتتان هم خوب باشد و دنیای خوبی هم داشته باشید.

هر حقیقت، ظاهر و باطنی دارد و راه رسیدن به این حقیقت را باید پیدا کرد. ائمه در احادیثی که درباره­ی اخلاق مطرح کرده­اند، به این نکته توجه داشتند، که باید باطن این حقیقت را به دست آورید. یعنی جنبه­ی حقیقی‌ احادیث را به دست بیاورید؛ یعنی آن چیزی که برای تزکیه­ی نفس است تا برای اینکه انسان بتواند با آن تزکیه پیدا کند واز ظلمت رها شود و حقایق را درک ‌کند. عقلی که مصفا باشد، بهتر می­تواند درک کند. وقتی معرفت داشته باشی، بیشتر در حوزه­ی عمل وارد می‌شوی. به خصوص در حوزه­ی اخلاق امام روی این مطلب خیلی تاکید می‌کنند که در مباحث اخلاقی توجه داشته باشید خود اینها‌ حجاب نشوند. ‌اینها باید جنبه­ی طریقیت داشته باشند و برای شما مقدمه هستند تا شما را از این مرحله عبور دهند و به آن حقیقت برسانند. بعد صراحتا تصریح می­کنند که من این قول بعضی از بزرگان را که می­گویند بعضی از علوم، فی‌نفسه مطلوبند و بعضی، مقدمه­ی علم دیگری هستند، قبول ندارم در مقابل همه­ی علوم برای همان منظور خاصی است که  به حقیقتی برسید. همه­ی علوم، مقدمه­اند حتی مثلا علم توحید. می­گویند علم توحید، فی‌نفسه علم نیست، بلکه مقدمه است برای حصول و رسیدن به قلب  عالم که  توحید باشد.

 خواجه عبدالله انصاری صد منزل را بیان می­کند که آغازش  یقضه است و انتهایش، توحید. در آنجا باید صد منزل را طی کرد. اگر کسی آمد و این صد منزل را قشنگ خواند، یک راه خوب را هم پیدا می­کند و باید طبق نقشه از یقضه شروع کند تا به توحید برسد، اما در واقع، حقیقتا به توحید نمی­رسد ودر واقع، با خواندنش، علمش را یاد گرفته است.  نقشه­ی راه را می­تواند بخواند، ولی راهی نرفته و به جایی نرسیده است.همه­ی علوم حتی علم توحید هم مقدمه است

برای آنکه آن توحید را در حاصل کند. باید قلب از حقیقت توحید، مطلع باشد. توحید مراتبی دارد که با ریاضت و سیر و سلوک می­توان به آن مراتب رسید. نتیجه­ای که از صحبتم می­خواهم بگیرم، این است که از نگاه امام، اگر علم اخلاق نوشته می­شود، باید مقدمه­ی حصول تخلق به اخلاق الهی باشد؛ یعنی علم اخلاق باید به گونه­ای  برنامه­ریزی شود که انسان را متخلق کند، نه تنهاعالم به علم اخلاق کند. اگر به تمام بحث مقدمه­ی امام در کتاب شرح جنود عقل و جهل یا چهل حدیث  نگاه کنید، همین حرف را می­بینید.

مسطر: خانم طباطبایی، شما در همین دو اثر تألیف شده، نظام اخلاقی امام را بر چه پایه­ای می­بینید؟

معلم اخلاق باید کسی باشد که حرفشدارو باشد دارو چگونه برای بیمار معالج است و نسخه نیست پس نظام اخلاقی باید اینطور ترسیم شود

 نظام اخلاقی امام بر این پایه است که اخلاق به گونه­ای نوشته شود که موعظه­ی کتبیه باشد. تعبیر خودشان این است موعظه­ی کتبیه باشد. وقتی کسی آن را می­خواند، خود­به­خود، روی نفسش تأثیر بگذارد. نفس منقلب شود و متحول شود. دردها برطرف شود و بیماری­ها علاج شود. البته از تواضع خودشان است که می­گویند من این را پیشنهاد می­دهم، نه اینکه بتوانم خودم انجام دهم. بعد هم خیلی صریح می­گویند که اشکال وارد کردن، آسان است، ولی حل کردن سخت است. من اشکال می­کنم. ایشان بیشتر کتابه­ای اخلاقی را نقد می­کنند. بعد می­گویند معلم اخلاق باید کسی باشد که حرفش، دارو باشد. دارو چگونه برای بیمار معالج است و نسخه نیست. پس نظام اخلاقی باید این طور ترسیم شود. انبیا نیزهم این­گونه بودند. به تعبیر امام، آنها بهترین هادیان طریق هستند که انسان را به کمال می­رسانند. امام در یکی از نامه­هاشان نوشتند که انبیا، رهبرند به سوی مقصود، نه راهنما. راهنما، کسی است که نقشه­ی راه را نشان می­دهد، ولی امام می­گویند ائمه، راهبرند؛ یعنی دست انسان طالب را می­گیرند و به مقصود می­رسانند. فقط نکته این است که انسان باید بفهمد و بشناسد. ما در زیارت­نامه­های حضرات معصومین (ع)شهادت می­دهیم که آنها حاضرند و اصلا هدفشان و خلقتشان این است که انسان را به کمال برسانند. آنها مفسران دین هستند. ما این سخن را در مقام ظاهر و لفظ می­گوییم که ائمه، حاضرند و به زیارتشان می­رویم و در زیارت­نامه­شان هم می­خوانیم که شما حاضرید و ناظرید. اگر این امر واقعا باورمان شود که عده­ای هستند که از طرف خداوند مأمورند که ما را به طرف اخلاق الهی رهنمون کنند، با توسل به آنها متخلق به اخلاق الهی می­شویم و این امر با پیوند به آنها حاصل شدنی­است.

آن نظام اخلاقی که امام ترسیم می­کنند، باید چنان باشد که آدم وقتی آن را می­خواند، متخلق شود. تعبیر خودشان این است که باید موعظه­ی کتبیه باشد. اگر نباشد، خودش حجاب اکبر می­شود؛ یعنی اگر آدم گمان کند که معلوماتی به دست آورده است، ولی تأثیر روی قلبش نداشته باشد، یعنیوجودی پیدا نکند و رذیلت­هایش را از قلبش پاک نکند، به  حجاب اکبر تبدیل می­شود.

مسطر: خانم دکتر، شما می­توانید گزاره یا شهودی از آرای امام بیاورید تا این نگاه به اخلاق و نگاه اخلاقی و پرهیز از خطا، ملموس­تر باشد؟

 حضرت امام تعبیر بسیار قشنگی دارند و می­گویند رذایل، از فطرت انسان به دور است؛ ولی وارد فطرت انسانی می­شوند. این بیگانگان، همان دشمنانی هستند که انسان را از انسانیت دور می­کنند و باید نظامی ترتیب داده شود که این بیگانگان، زمانی که وارد می­شوند، از قلب دور بمانند؛ چون قلب، محل عرش خداست. قلب، الهی است و در اعضا و جوارح انسان می­دمد و اعضا و جوارح انسان هم الهی می­شود. در نهایت، انسانی می­شود که خلیفه­ی الهی است؛ یعنی انسانی که قوایش قوای الهی است. قلب، امام دیگر قوای انسان است و قوا اقتدا به قلب می­کنند، و اگر قلب از رذایل دور باشد. جهاد اکبر همین است که انسان آن رذایل و بیگانگان را از قلب و درونش، بیرون کند. امام در چهل حدیث بیان می­کنند که جهاد اکبر بسیار سخت­تر از جهاد اصغر است؛ چون دشمن خانگی است، قوت و ضعف­ها را می­شناسد و زمان و مکان هم ندارد و همیشه هست. جبهه و جنگ یک وقتی اتفاق می­افتد، اما این جنگ، همیشه هست. جبهه­ی جهاد اکبر همیشه در وجود انسان وجود. دارد پس این دشمنان همیشه در حال حمله کردن هستند. اگر انسان با ترسیم نظام اخلاقی و موعظه­ی کتبیه، آن رذایل را بیرون کرد وقلب، امام دیگر قوا شد، گوش و چشم و همه­ی جوارح آدمی  به قلب اقتدا می­کندو وجود آدمی می­شود وجود حقانی. آن وقت با گوش، حق می­شنود؛ باچشم، حق می­بیند و طبیعتا وقتی حق دیده شود، خطا وجود ندارد و  به یک انسان بصیر تبدیل می­شود. در این حالت، خطا وجود ندارد و بی­راه نمی­بیند؛ چون همه جا روشن است و در فضای روشن حرکت می­کند.

مسطر: نظام اخلاقی دوران پهلوی به شدت بر اباحه­گری اخلاق تأکید داشت. حضرت امام با چه رویکردی توانستند اخلاق اسلامی را در جامعه ترویج دهند؟

  یکی از مهم­ترین عواملی که امام حکومت اسلامی را تأسیس کردند و برایش این­قدر زحمت کشیدند، همین بحث اخلاقی کردن جامعه بود. ایشان احساس می­کردند با حکومت اسلامی می­شود بستر مناسبی فراهم کرد که همه در آن به راحتی می­توانند به این کمالات برسند. در فضای جامعه­ای که آدم نتواند دروغ بگوید، طبیعی است راحت زندگی می­کند تا جایی که بگوید اگر من دروغ نگویم، زندگی­ام نمی­گذرد. نه پست می­توانم بگیرم، نه مقام می­توانم بگیرم، نه می­توانم درآمد خوبی داشته باشم تا زندگی را بچرخانم. حکومت اسلامی در اندیشه­ی امام، استمرار همان حکومت اسلام است که اگر شما می­خواهید متخلق به اخلاق الهی شوید، شرایط بیرونی و درونی دارد. شرایط درونی باید حکومتی باشد که همه­ی اعضا و ارکان و ارگان­ها درست عمل کنند. طبیعی است که انسان در آن نظام راحت­تر می­تواند به تصویه­ی خودش بپردازد. بدین ترتیب، امام با تواضع می­گویند که من فقط گفتم که کتاب اخلاق چطور باید باشد، ولی نمی­گویم که می­توانم بنویسم. البته به نظر من، نوشته­اند یعنی چهل حدیث مقداری این را دارد. البته امام ادعا ندارند کتاب اخلاق می­نویسند. در چهل حدیث هم ادعا نمی­کنند که کتاب اخلاق می­نویسند. در کتاب شرح جنود عقل و جهل هم نمی­گویند، ولی تمام مطالب آن اخلاقی است. امام در کتاب چهل حدیث آموزهایی بسیار زیبا، برای ورود به نظام اخلاقی دارند. ایشان در اول کتاب چهل حدیث دعا می­کنند. البته به نظر من، امام می­خواهند به مخاطبشان بگویند: اگر بخواهی یک فرد اخلاقی باشی یا اگر بخواهی وارد حوزه­ی اخلاق شوی که در واقع، مسیر انسانیت است،چنین باید کنی چند تا نکته را در قالب دعا می­فرمایند که به عقیده­ی بنده، بسیار آموزنده است. از خدا می­خواهند: آینه­ی دل را به نور اخلاص روشن فرما. اولا باید دانست که از چه کسی بخواهیم؟ باید دانست که در این مسیر حتما باید به خدا توجه داشته باشیم؛ یعنی باید از خدا کمک بگیریم و هیچ وقت به خود تکیه نکنیم. باید به خدا تکیه کرد. باید به خدا توکل کرد؛ که خود دیدن، عین شرک است. در عرفان، خود دیدن، شرک است. می­گوید از خود که رها شدی، حق را می­بینی. تا خود­بینی، خدا­بین نیستی. خدا­بین که شدی، خودت را به عنوان مظهر و او را به عنوان جلوی آن می­بینی. اگر خدا را مشاهده کردید، به عنوان سرچشمه­ای می­بینید که او در حال جوشش است. اگر در میسر این راه به جویبارها توجه کنید، از سرچشمه­ها محروم می­شوید. اگر به جلوه­ها بپردازید، از صاحب جلوه­ها محروم می­شوید. اما اگر به صاحب جلوه توجه کردید، می­فهمید خداست و تجلیات اوست. نگاه به تجلیات خداوند، عبادت است. خدمت به این تجلیات و مخلوقات، عبادت است. آن وقت دیگر دست کارگر را بوسیدن، عبادت می­شود. عشق ورزیدن به افراد و مخلوقات، عبادت می­شود؛ یعنی مرز خیلی باریک است. از آن سو، توجه به مردم، عبادت است. از این سو، تا هستید، توجه به مردم، شما را از خداوند دور می­کند.

مسطر: هر یک از علمای اخلاق، رسیدن به مقامی را شرط اخلاقی شدن می­دانند. امام، شرط ورود به حقیقت و درک اخلاق الهی را در آدمی چه می­دانند؟

 

عرض می­کردم که امام چند دعا در چهل حدیث ذکر می­کنند و می­فرمایند که آینه­ی دل را به نور اخلاص روشن کن؛ یعنی برای رسیدن به یک نظام اخلاقی و متخلق شدن باید مخلص شد. تعریف اخلاص بحث مفصلی می­خواهد خواجه عبدالله انصاری در منازل، مفصل  از آن بحث می­کند که دل را به آینه تشبیه می­کند که باید با اخلاص مصفا شود. وقتی قلب مصفا شد،حق در او جلوه­گر می شود. و به تعبیر حافظ که می­گوید: «ما در پیاله، عکس رخ یار دیده­ایم»، در قلب چون، وجودی غیر از حق نمی­ماند.

نکته­ی دوم که در دعا مطرح می­کنند،این است که می­گویند زنگار شرک و دوبینی را از لوح دل ما پاک کن و این یعنی ما دو­بین نباشیم؛ چون اصلا دویی وجود ندارد. یک حقیقت بیشتر وجود ندارد و آن هم حق تعالی است توحید همین است. برخی که نمی­دانند، می­گویند عرفان یعنی چه؟ شما در عرفان به دنبال چه هستید؟ عرفان می­آید این امر را تبیین می­کند، نه اینکه بیاید چیزی وضع کند. اساس عرفان این است که توحید چیست؟ موحد کیست؟ وقتی این را تبیین می­کنید، می­شود مباحث عرفانی. توحید یعنی  شرک و دوبینی را از دل ما پاک کردن. خداست که خلق دارد. یک وجود حق است که جلوه دارد، مظهر دارد، شئون دارد تجلیات دارد. وجود هر کسی منتسب به خداست. خداست که وجود اعطا کرده است و گرنه من که وجودی ندارم. کدام یک از ما وجود بالاستقلال داریم؟ کدام یک از ما می­دانیم که ما یک ساعت دیگر زنده هستیم؟ اگر من عالم هستم و قادر هستم، به خاطر این است که وجود من دست خداست. هر آینه اگر نازی کند، فرو ریزند قالب­ها. یک لحظه وجودم از خودم نیست. پس وجود، یک وجود بیشتر نیست آن هم وجود حق تعالی است.  پس ما باید از خدا بخواهیم که دوبینی را از وجود ما پاک کند و این همان اخلاق است.

مسطر: برخی معتقدند برای رسیدن به حقیقت، و درک واقعیت راه­های بیشماری هست. آیا امام نیز بر این عقیده بودند؟

اتفاقا ایشان در همان­جا در دعایی از خدا می­خواهند تا شاه­راه سعادت و نجات را به ما نشان بدهد؛ یعنی به عنوان طریق، یک راه بیشتر نداریم. راه سعادت، یک راه بیشتر نیست. اگر در سعات نباشیم، به بی­راهه افتاده­ایم و در ظلالت هستیم. راه انسانیت، راه سعادت است. اگر ما در مسیر سعادت قرار گرفتیم، انسان اخلاقی هستیم و به تعالی و کمال و غایت خلقتمان هم می­رسیم.

اگر اینجا نباشیم، ضلالت است. پس یک راه بیشتر نداریم که آن هم راه سعادت است. راه، یکی است و بقیه، بی­راه است. آن راه هم صراط مستقیم. است امام در جای دیگر تعریف می­کنند که صراط مستقیم، یعنی یک طرف راه در وجود خودت است و طرف دیگرش در دست خداوند است. ما باید با ترسیم کردن نکاتی که خداوند نشان داده است، به آن تمسک بجوییم و به آن چنگ بزنیم؛ یعنی در صراطی قرار بگیریم که انتهایش، خداوند است. توصیه­ی دیگر که می­کنند، این است که  می­فرمایند از خدا بخواهید ما را به اخلاق کریمانه متخلق کند. پیامبر فرمودند: ا«نی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» یعنی بعثت پیامبر، اخلاقی است. امام می­گویند: از خدا بخواهید که تخلق به اخلاق الهی پیدا کنیم. اگر این شدیم، ما انسانیم. هدف پیامبر هم این بود که ما انسان باشیم. انسانیت یعنی تخلق به اخلاق الهی. اگر ما به اخلاق الهی تخلق پیدا کردیم، پیرو پیامبریم و به کمال هم می­رسیم. اگر به اخلاق الهی تخلق پیدا نکردیم، انسان نیستیم؛ چون انسان و حوزه­ی انسانیت تعریف خاصی دارد.

مسطر: امام در یکی از مناجات­هایشان از خداوند می­خواهد که از تجلیات خود که مخصوص انبیاست، نصیب ماکند. این یعنی چه؟ آیااین امر بالاتر از آن چیزی نیست که شما بیان کردید که ما پیرو و دنباله­رو پیامبر باشیم؟

 خداوند یک فیوضاتی دارد. خداوند امساکی در فیضش ندارد. فیض خداوند، تابان است و هر کسی به نسبت ظرفیت وجودی خودش استفاده می­کند. خواص از فیوضات خداوند بهره­ای می­گیرند و آنهایی که دورند، بهره­ی دیگری می­گیرند. امام می­گویند: از خداوند بخواهید از آن لطف و بهره­ای که خواص می­برند، ما نیز ببریم. البته  ظرف­ها و قالب­ها فرق می­کند. ما برای اینکه بهتر استفاده کینم، چه باید کنیم؟ باید ظرفیت وجودی­مان را گسترش دهیم. ظرفیت وجودی ما چه طور گسترش پیدا می­کند؟ با اخلاقیات که پیامبر به خاطرش مبعوث شدند، ظرفیت وجودی­مان گسترش پیدا می­کند و می­توانیم از فیوضات خداوند و تجلیات خداوندی بهره­مند شویم. اگر این اتفاق بیافتد، باز می­بینیم حضرت امام تصریح می­کنند که خدایا، لشکر شیطان را از وجود من دور کن و لشکر رحمان را در وجود من قرار بده؛ یعنی ما باید بفهمیم که همیشه در وجود ما جنگی بر پاست. دو لشکر در وجود ما دایم در ستیزند. پس هر لحظه باید مراقب کلام و فکرمان باشیم. ببینیم تحت پیروزی کدام لشکر است. اگر لشکر عقل، حاکم شده، رفتار ما عقلانی است. اگر جهل و شیطان، حاکم باشد، حرف ما نفسانی و شیطانی است. پس میزان در خود ما است. با آن نظام اخلاقی، ما می­توانیم رفتارمان را به گونه­ای تنظیم کنیم که این اعمال و رفتار، اخلاقی و انسانی باشد یا شیطانی و نفسانی باشد.

مسطر: ما تا اینجا بیشتر با اخلاق نظری امام آشنا شدیم. آیا این نظریه­ها در اخلاق عملی امام هم جلوه­گر است؟

اصلا نظر و عمل در اندیشه­ی امام قابل تفکیک نیست. اتفاقا تمام نکته­ و حرف امام این است که این طور نیست که شما بگویید من اینها را می­خوانم  و در حوزه­ی نظر، عالمم. این، اخلاق نیست. این، علم اخلاق است، مثل علم فیزیک. شاید علم فیزیک رجحان بیشتری هم داشته باشد.

مسطر: امروز بر باورند که اگر فردی نتواند اخلاق نظری را طی کند، به اخلاق عملی نمی­رسد. آیا شما این سخن را می­پذیرید؟

خدمت به مخلوقات عبادت است

نه، همه­ی مراحل نیست، ولی هر عملی مبتنی بر یک معرفت است. شما تا به آن قسمت اول معرفت پیدا نکنید، نمی­توانید عمل کنید. عمل شما وقتی مؤثر است که مبتنی بر معرفت باشد. نظر و عمل در اندیشه­ی امام از هم جدا نیستند. یک مثال عرض می­کنم. شما اگر به چیزی علم پیدا کردید، وقتی به آن علم عمل کردید، می­فهمید که در وجودتان تثبیت شده است، اما اگرعمل نکردید، ذهن شما مثل کتاب­خانه­ی سیار می­ماند. کتاب­خانه­ی سیاری اگر کتاب اخلاقی هم پر باشد، کسی به صاحبش نمی­گوید که فردی اخلاقی است. پر از محفوظات کتاب­های اخلاقی است. در اندیشه­ی اخلاقی امام، نظر و عمل از هم جدا نیستند. هر عمل شما باید مبتنی بر نظر باشد. هر نظر شما هم وقتی مهم است که در عمل شما جاری شد و ظهور پیدا کرده باشد. فرض کنید شما می­خواهید توبه کنید. به اصطلاح عرفانی، ناگهان بیدار شدید و فهمیدید اعمالی که تا حالا انجام می­دادید، در شأن انسانی شما  نبوده است. تازه می­فهمید اخلاقی که داشتید، اخلاق انسانی نیست و این زمانی است که شما به عمل ناپسند خود آگاه نبودید و حالا آگاه شدید. نمونه­ای برایتان می­آورم. امام، حسد را یک صفت انسانی نمی­داند. در اندیشه­ی امام کسی که حسد می­ورزد، پایه­ی نظرش درست نشده است. بااین اوصاف، اگر کسی عدل خدا را قبول داشته باشد، غیر ممکن است که حسد بورزد. اگر کسی عدل خدا را درست فهمیده شده باشد و از مرتبه­ی عقل به قلب بدهد و مؤمن به این حقیقت شود، غیر ممکن است که حسد بورزد.

اینجا شما باید حسد را تعریف ­کنید. حسد یعنی چه؟ آیا اگر کسی هر چه داشت و من از آن ناراحت شدم، حسد است؟ این حسد نیست. حسد آن است که شما می­بینید کسی نعمتی دارد و شما ندارید و می­خواهید او نداشته باشد؛ یعنی می­خواهید آن نعمت از او سلب شود. نهایتش این است که چرا خدا به او داده، ولی به من نداده؛ است یعنی ما بهتر از خدا می­فهمیم و در عدل این فرد اشکال وجود دارد. در خدا­شناسی او  اشکال وجود دارد. اگر خدا­شناسی­اش درست باشد و معرفتش به خدا درست باشد، ظهور اعمالش به حسد آغشته نیست. البته ریشه­ی همه اعمال، نظر است. تا نظر را درست و محکم نکند، نمی­تواند رفتار درستی هم داشته باشد. از هم جدا نیستند و تفکیک­پذیر نیستند.

مسطر: حضرت امام در بیشتر نوشته­ها و مکاتباتی که با شما یا مرحوم حاج احمد آقا داشتند، از عشق صحبت می­کردند. عشقی که حضرت امام در نوشته­های اخلاقی خودشان به آن توجه داشتند، چه عشقی بوده؟

 امام در کتاب چهل حدیث، چند تا از سفرهای عرفانی را ذکر می­کنند و می­گویند که مهم­ترین سفر، سفر عشق است؛ یعنی سفری است که از اول انسان با معبودش همراه باشد. ما یک وقت سفری را شروع می­کنیم و می­گوییم که از اینجا می­خواهیم برویم خدا را بشناسیم. این سفر علم یمی­شود. شما فلسفه می­خوانید کلام می­خوانید تا ببینید خداوند چه اوصافی دارد تا بعد خداوند را ثابت کنید و بعد هم بگویید این صفات برایش هست. اینها در مرحله­ی نظر است. برهان هم برایش اقامه می­کنید، اما وقتی او را در قلب خودتان حس کردید؛ یعنی بی­حجاب، برهان حق را دیدید و حق را در وجودتان دیدید، دیگر این سفری که می­کنید، با خداست. حرکتی که می­کنید، چون با خدا و معبوداست به تعبیر امام، دیگر تعب و خستگی ندارد و از اول نشاط دارد. یک وقت شما می­خواهید از اینجا سفر کنید و به مشهد بروید تا به محبوبتان برسید، ولی یک وقت از در خانه با محبوبتان سوار ماشین می­شوید و می­روید از اول با اوهستید. این دومی، سفری است که تعب ندارد و بیشتر به کمال می­رسد. و می­گویند در عرفان، عامل محبت، عامل مهمی است که بعد از معرفت حاصل می­شود و به همان خاطر، در چهل حدیث در همان دعاهایشان می­گویند: خدایا، ما را با حب خودت آشنا کن. یعنی اگر محبت بود، بقیه چیزها پیرامونش آسان است. محبتی که بعد از عشق حاصل می­شود. البته ما یک اشتباه در ظاهر می­کنیم که می­گوییم یک عشق قبل از عقل است و یک عشق بعد از عقل. عشقی ارزش دارد که بعد از عقل باشد. عشقی که قبل از عقل باشد، هوس است. عشقی که بعد از عقل باشد، حب است؛  یعنی مراتب کمال را طی کند. انسان وقتی کمال و جمال را ببیند، حب ایجاد می­شود. وقتی حب ایجاد شد، تسلیم و منقاد بودن و رام بودن اینها دیگر به دنبالش است. تبعیت و اطاعت و عبادت و اینها همه طبیعی است که اتفاق می­افتد.

مسطر: یکی از مشکلاتی که امروز دچار آن هستیم، طولانی بودن مسیر اخلاق است. افراد برای آنکه می­بینند این مسیر طولانی است، اصلا به آن وارد نمی­شوند یا می­بینند جامعه به شدت رو به بی اخلاقی شدن می­رود و آنها نیز خود را هم­رنگ جامعه می­کنند. حضرت امام برای این دید افراد و دید دشوار بودن راه چه نکاتی داشتند؟

 به نکته­ی خوبی اشاره کردید. امام تصریح دارند مبادا گمان کنید که راه، دور است. مبادا فکر کنید راه دشوار است. آسان­ترین کار این است که به خودت نگاه کنی. شیطان، راه را سخت می­کند. شیطان  مشکلات جامعه و مشکلات خودت را مطرح می­کند و می­گوید که در  این پیچ و خم­ها و ناهمواری ­ها شما  چه گونه می­توانید از آن عبور کنید؟ می­گویند این دقت را داشته که باش این کار شیطان است. کوتاه­ترین  و بهترین و هموارترین راه اینجاست.

 چرا ما این طور فکر می­کنیم؛ چون گرفتار کثرات هستیم. نکته­ی دیگری که در مباحث اخلاقی پیش می­آید و من اکثرا برخورد می­کنم و می­بینم، این است که تا بحثی را مطرح می­کنیم و می­گوییم که برای خود­سازی این نکته، لازم است، بلافاصله ذهن­ها درگیر می­شود که خوب مردم چه طورند؟ جامعه، چنین است. اگر من این طور باشم واین­گونه عمل کنم، این جور پاسخ می­دهند. اگر من گذشت کردم، مردم نمی­فهمند. بلافاصله ذهن  به سمت مردم و داخل کثرات می­رود، در حالی که ما الان نباید کاری به مردم داشته باشیم. ما الان اگر بتوانیم، باید این را جدا کینم و این مسئله را از آن ذهنیتی که داریم، فارغ کنیم. باید این طور فکر کنم که من الان خودمم؛ چه کار دارم که جامعه­ام، بد است و چه کار دارم که مردم از رفتار من چه می­فهمند یا چه نمی­فهمند؟ من  باید ببینم خودم چه می­کنم؟ کجا ایستاده­ام؟ کجا می­خواهم بروم؟ منتها این ذهن نمی­رود تا می­خواهد این فکر را بکند، باز می­رود در ذهن دیگران. دیگران این را می­گویند، من چه پاسخ بدهم؟ تنها راه همین است که از کثرات فارغ بشویم و به خودمان رجوع کنیم. امام در چهل حدیث در اولین حدیث می­گویند: شما در روز یک ساعتی وقت بگذارید و به خودتان فکر کنید. فارغ از همه چیز به خود فکر کنید. این به خود فکر کردن­ تأثیرهای عجیبی بر نفس می­گذارد. یعنی آدم باید این­گونه با خودش حساب کند که چه کار کرده­ام؟ چه خطاهایی کرده­ام؟ چه خوبیهایی کرده­ام؟ حضرت امام، لحظه به لحظه، نکات قشنگی را به ما می­گویند:  در چهل حدیث، لحظه به لحظه می­گویند که چه طوری آدم می­تواند از گرفتاری این رذایل رها شود. ما یک ذره که خارج از حوزه­ی جمع فکر کنیم نمی­توانیم این کار را انجام دهیم؛ چون که ذهنمان فوری درگیر کثرات می­شود، ولی حالا باید به خودمان فکر کنیم. من می­خواهم اخلاقی باشم. خوب مگر الان نیستم؟ نه، نیستم. چرا نیستم؟ باید یک جدول بگذاریم تا بفهمیم مثلا ریا جزو اخلاقیات انسان نیست. مثلا بگوییم آیا من ریا کار هستم؟ یا می­گویم نیستم یا هستم یا نمی­دانم. الان برای اینکه بفهمم که ریا کار هستم یا نیستم، یک شبانه روزم را بررسی می­کنم تا ببینم کدام وقت به ریا دچار شدم. آن وقت جلویش ضربدر می­زنم. اگر هم نبود پایین جدول را نگاه می­کنم. ده تا عمل همراه با ریا  دارم یا ندارم. دیگر از این شقوق که خارج نیست. فردا هم که نگاه می­کنم، می­بینم اینها هست و من می­خواهم اینها را کم کنم امام می­گویند یک مرتبه نگوید که من دیگر نمی­کنم؛ چون شیطان نمی­گذارد. برای اینکه شیطان هم با لشکریانش در وجودت هستند و نمی­گذارند. می­فهمد؛ پس باید چه کار کنیم؟ امام می­فرمایند: باید همان شیطان را که ما را فریب می­دهد  فریب دهیم. چه کار کنیم؟ بگویید یک ساعت، یک ساعت، من عملی انجام می­دهم که فقط برای خدا باشد. یک ساعت که انجام دادید، بعد بگویید دو ساعت، دو ساعت. بعد بگویید سه ساعت، بعد بگویید چهار ساعت. همین جوری بگویید یک روز کامل و بعد شبانه روز. یا مثلا جمعه فقط برای خدا می­خواهم کار کنم.شب و روز جمعه که زمان رحمت است، من فقط برای خدا کار می­کنم. بعد آهسته آهسته اینها را گسترش می­دهید. نگاه می­کند ببیند من دروغ می­گویم یا نمی­گویم؟ نه؟، من دروغ­گو نیستم، هستم؟ گاهی هستم، گاهی نیستم، ولی باید بفهمم بالاخره من هستم یا نیستم؟ چه جور باید بفهمم باید خودم ملاک داشته باشم و جدول پر کردن را در شبانه روز شروع کنیم. در همان جدول که گفتم، باید حساب کنیم که در روز چند بار دروغ گفتم و آن را بشماریم و فردا سعی کنیم چند تا کم شود. پس فردا هم چند تا کمتر شود.امام بسیار زیبا، این راه کارها را در کتاب چهل حدیث مطرح می­کنند که چه گونه می­توان رذایل را آهسته آهسته از درون خود دور کرد. اگر انسان از اول بگوید من می­خواهم یک انسان اخلاقی بشوم، قربت الی الله، قطعا نمی­شود، خیلی هم سخت به نظر می­آید مشکلات دور آدم می­چرخند که اصلا آدم نمی­تواند از دام اینها بیرون بیاید، اما راه دارد. راهش را هم امام در چهل حدیث بیان می­کنند.

مسطر: مشکل ما دانستن یا ندانستن اخلاق نیست. مشکل عمده­ی جامعه ما، نگه­داری اخلاق است. آیا امام برای این درد، درمانی ذکر می­کنند؟ آیا به راهکاری اشاره کرده­اند؟یث

ببینید مهم­ترین کار این است که اول دروغ نگوییم، نه اینکه در قدم اول، در بحث کلامی پیش برویم که اصلا دروغ گناه دارد یا ندارد؟ کدام دروغ­ها مصلحت­آمیزند؟ اگر کمی تأمل کنیم، دروغ­های مصلحتی زیادی به ذهنمان می­آید. متاسفانه فوت و فن فرار از اینها را هم بلدیم. ما که به فرار، عادت کرده­ایم بسیار سخت است که خود را به فرار نکردن عادت بدهیم. اگر واقعا فهمیدیم که پیامبر همیشه صدق می­گفته و بپذیریم که دروغ گناه دارد. و اگر به همین موضوع و به گناه دروغ رسیدیم، باید بیاییم در خودمان اجرا کنیم و ببینیم آیا دروغ می­گویم یا نمی­گویم؟ علم و معرفت داشتن به اینکه دروغ­گو، دشمن خداست، قدم اول است. - از اول به بچه خود هم می­گوییم، دروغ­گو، دشمن خداست، ولی عمل نمی­کنیم. باید این را در خودمان باور کنیم. باید قدم به قدم، دروغ را از خودمان دور کنیم.بالاخره باید با خودمان رو راست باشیم که دروغ­گویی،  گناه هست یا نه؟ حالا دشمن خدا و آن حوزه­هایش را کاری نداریم. بالاخره دین ما که می­گوید این کار را بکنید آن کار را نکنید. ما که الان گفتیم اشهد ان لا اله الا الله ومحمد رسول الله را هم گفتیم، باید بدانیم  آن رسول خدا هم گفته است که شما دروغ نگویید. دروغ، گناه کبیره است . خیلی خوب، من می­خواهم دروغ نگویم. البته گاهی چه بسا خودمان فکر نمی­کنیم که دروغ می­گوییم یک جدول برای هر شب و روز قرار دهیم تادریابیم و ببینیم دروغ می­گوییم یا نمی­گوییم. امام می­گویند: اگر دیدید نگفتید؛ خدا را شکر کنید. الحمد لله توفیق داده است.اینجا نکته­ی است که از خدا شاکر باش که او توفیق داده است، نه اینکه بگویید من خیلی متقی بودم که دروغ نگفتم. چون به محض خودبینی به زمین خواهید خورد.  باز نکته در این است که بگو الحمدلله، خدایا، تو توفیق دادی. حالا این توفیق و امتحان من می­تواند باشد. خیلی چیزهای دیگر می­توانست باشد، ولی الحمدلله، توفیق خداوندی با من همراه بود که یک روز دروغ نگفتم. دیگر مراقبت را بایدادامه داد  تا بفهمیم دیگر خیالمان از دروغ راحت شده است. خوب حالا دیگر چه؟ هر کسی خودش می­داند چه نقص­هایی دارد. من مثلا به خودم که مراجعه می­کنم، می­بینم ریا دارم. شما نگاه می­کنید، می­بینید که حسد دارید. نمی­شود دستور کلیشه­ای داد که شما این کار را بکنید. هر کسی باید به نفس خودش مراجعه کند و ببیند چه نقص و مشکل و رذیلتی دارد. رذایل از چیزهایی است که با فرد، بیگانه است؛ یعنی فطرت دوست ندارد. هیچ کس فطرت آدم دروغ­گو، فطرت آدم حسود و فطرت آدم متکبر را دوست ندارد. راهش عملیاتی کردن اینهاست. بله چهل حدیث را می­خوانیم و چند بار هم درس می­دهیم، ولی کدام یک را هضم کردیم؟ یک وقتی می­گویم من هضم علمی کردم و می­فهمم این جمله امام از نظر علمی چیست، ولی اول حرفهایم هم گفتم که امام می­فرمایند کتاب اخلاق این نیست که شما بیایید بحث علمی کنید و تاریخچه­اش را بگویید که این  و این ضمیر به این برمی­گردد و این معانی هم از آن معلوم می­شود. اگر این ضمیر را به این برگردانی،این معانی را دارد، اما شما الان نمی­خواهید برای این بخوانید، بلکه می­خواهید بفهمید این رذیلت اخلاقی که با فطرت من سازگار نیست و مخل انسانیت من است، چه­گونه از خودم دور کنم؟ راه اولش این است که بفهمم دارم آن رذیله را قدم به قدم از خودم دور می­کنم. می­گویند یک دفعه هم نگوید که نمی­شود. نگویید من دیگر نمی­خواهم دروغ بگویم؛ چون شیطان نمی­گذارد. حتی می­گویند شما یک دفعه نگویید از امروز هم می­خواهم نمازم را بخونم و هم نافله­ها رابخونم و هم قرآن را بخوانم. شیطان نمی­گذارد. شما می­خواهید نافله­ی نماز بخوانید، نافله­ی یک نمازتان را شروع کنید. وقتی ملکه شد، نافله بعدی رابخوانید. مثلا نافله­ی عشا از همه آسان­تر است. دو رکعت نافله­ی نشسته را بعد از نماز عشا بخوانید دیگر ذهنتان راحت میشود و دیگر فکر می­کنید که عشا یعنی با نافله­اش. بعد کم­کم به سراغ نافله­های دیگر هم می­روید. اگر از امروز تصمیم بگیرید که همه­ی نافله­ها را می­خوانید و همه­ی مستحبات را انجام می­دهید، بعد پنج شش روز که انجام می­دهید ممکن است کاملا خسته شوید و این بار را نتوانید بکشید. اتفاقا امام دقیقا تأکید دارند که این کار مثل کار بچه­ای می­ماند که اگر بار زیادی رویش باشد نمی­تواند حرکت کند. بچه را چه جوری راه می­اندازید؟ قدم به قدم راه می­اندازیذ. نفستان را هم قدم به قدم راه بیندازید. باید آن بارها را از دوشش برداشت. بعد به صفات نیک وپسندیده متصفش کرد.

مسطر: جامعه­ی اول، همین خانواده است. به نظر شما، چگونه می­توان این اخلاق را در بین خانواده و فرزندان نهادینه کرد، تا در نهایت، جامعه­ای اخلاقی داشته باشیم؟

تاخودم مهذب نباشم چگونه انتطار دارم فرزندم را خوب تربیت کنم

قدم، اول خود­سازی است. اول خودتان را بسازید. تا خودم مهذب نباشم چه گونه انتظار دارم فرزندم را خوب تربیت کنم. چه طور انتظار دارم همسرم را خوب تربیت کنم. چه طور انتظار دارم سر کلاس بروم و شاگردانم را خوب تربیت کنم. آیت­الله عزاالدین زنجانی که الان مشهد هستند، تعریف می­کردند یک وقتی آیت­الله صدر درس می­گفتند. بعد یک داستانی برای طلبه­های آن زمان اتفاق افتاده بود. طلبه­ها باید می­رفتند از سر حوض، آفتابه را برمی­داشتند و می­بردند داخل چون؛ دو تا طلبه سر آفتابه با هم دعوایشان شده بود و این به آن زده بود و آن به این زده بود و این خبر به روزنامه رسیده بود و توی روزنامه تهران نوشته شده بود که دو تا طلبه­ی فلان مدرسه بر سر آفتابه با هم دعوا کردند. آقای صدر  سر درس­شان می­گویند که من خیلی قلبم گرفته و ناراحتم که چرا باید این اتفاق بیافتد که دو طلبه­ای که فقه آل محمد را می­خوانند، سر آفتابه با هم به توافق نرسند و کارشان به دعوا بکشد و خبر به روزنامه­ها برسد و نوشته شود. ایشان می­گفت: امام، شاگرد آقای صدر بودند. گفتند: اجازه می­دهید من یک حرفی بزنم؟ گفتند: بگویید: گفتند: شما کدام وقت به ما درس اخلاق دادید که انتظار دارید ما اخلاقی بشویم. چرا فکر می­کنید تا طلبه از شهر و روستایش وارد حوزه شد، باید اخلاقی عمل کند؟ چرا چین فکری می­کنید؟ خوب اخلاق هم یاد ­دادنی است. باید یادش بدهید. کدام وقت شما به عنوان مرجع و عالم و استاد به من گفتید که اگر اصول و فقه می­خوانید، کتابش این است، اما  اخلاقی هم باید داشته باشید که راهش این است. کدام وقت به ما گفتید؟ چیزی وقتی بیان نکردید، چرا انتظار دارید طلبه­ها اخلاقی بشوند؟

 یکی از مشکلات ما این است که فکر می­کنیم اخلاقی باید شد. اگر اصول را و صرف و نحو را خواندید و تمرین هم انجام دادید، امتحان می­گیرندو می­فهمند که یادگرفته­ای یا نه؟ در حوزه­ی اخلاق، چه وقتی این کار را کردیم که انتظار داریم طلبه اخلاقی باشد. طرف به محض اینکه وارد حوزه شد، فکر می­کنیم این قالب  چنان است که تا باید اخلاقی باشد، در حالی که چنین نیست. باید از خود شروع کرد. وقتی خودم را درست نکردم، چرا باید توقع داشته باشم که شاگردانم خوب باشند. وقتی هنوز خودم به حسادت آلوده هستم، چرا توقع داشته باشم که فرزندم حسادت نورزد؟ وقتی خودم عادت دارم دروغ بگویم، چه طور می­توانم محیط خانه­ام را سالم کنم که بچه­ام دروغ نگوید؟ باید از خودم شروع کنم. نکته­ای که بزرگان عرفان می­گویند و امام هم می­گویند، این است که این مسیری است که هر قدمی بردارید، خود راه روشن می­شود و افق­های آن برای شما مشخص می­شود. ما که بیرون هستیم، از آن آگاه نیستیم، ولی خود کسی که در این مسیر قرار گرفت، افق­هایی برایش روشن می شود. وقتی علم حقیقی پیدا کرد، خاصیت علم این استکه: «الظاهر لذاته المظهر لغیره.» آدم در فضای روشن خطا نمی­کند ولی در فضای تاریک و مشوب، آدم خطا می­بیند. وقتی با هم خلط شدند، آدم خطا می­بیند و نمی­داند این را انتخاب کند یا آن را در صورت جهل، باطل را انتخاب می­کند. اگر فضا، روشن باشد، که آدم اشتباه نمی­کند. فضا وقتی روشن می­شود که درون آدم، روشن باشد؛ آن وقت افاضه می­کند و آن وقت راه باز می­شود ممکن است برای شما گونه­ای باز شود و برای من گونه دیگری، ولی مهم این است که سفر من را هموار می­کند. یکی از ویژگی­هایش هم این است که این افاضاتی که بر اثر تهذیب و تذکیه حاصل شود، نم تردید را از جان آدم بیرون می­اندازد؛ چون روشن­کننده است. ممکن است ما از بیرون بگوییم که از کجا بفهمیم این همان است. کسی که واجد این حالت باشد، این شک را ندار؛ چون قلبش روشن است و حقیقت را می­بیند.

مسطر: در ذهن غالب ما این طور نقش بسته است که اگر فردی، اخلاقی است، حتما باید ریاضت­های شبانه داشته باشد یا چله­نشینی تا سختی به نفسش بدهد. آیا امام هم این روش را داشت؟

سختی تنها تن به کار سخت دادن و لباس سخت پوشیدن نیست. ممکن است برای خودسازی فردی که راحت طلب است، مربی و مرشد  بگوید فلان پوشش سخت را بپوشد تا با سختی­ها کنار بیاید و از راحت­طلبی جدا شود. با این حال دروغ نگفتن هم یک ریاضت است. اگر تصمیم بگیرید که دروغ نگویید، باید ریاضت بکشید. ریاضت شاخ و دم ندارد.

به نفس باید سختی داد. می­گویند صبر پیشه کنید. وقتی شما اطاعت می­کنید، خدا این را صبر حساب می­کند. همان اندازه که شما نماز می­خوانید، خداوند این را صبر حساب می­کند. اطاعت سختی دارد. پس به خاط آن به شما پاداش می­دهد. مثلا معصیت نکردن، ریاضت است. ریاضت امر خاصی نیست که بگوییم تنها ریاضت­هایی که از نظر ریاضت درویشی به ذهن می آید منظور باشد.

نماز شب امام از نوجوانی ترک نشده بود. آقای پسندیده می­گفتند که از وقتی یادشان می­آید، نماز شب امام از نوجوانی ترک نشده بود. نصف شب بلند شدن برای یک نوجوان، ریاضت است. البته با ریاضت آدم به کمال می­رسد.

بزرگان می­گویند اگر به کسی که دروغ می­گوید، بگوییم دروغ نگو، خیلی سخت است. این در حالی است که دروغ نگفتن خیلی آسان­تر است؛ چون کسی که دروغ می­گوید، ذهنش باید دنبال این باشد که مبادا دستش روشود. کسی که دروغ نگفته، راحت است که هر چه می­گوید، راست است. او خیلی آرام است، ولی دروغ­گو ناآرام است. پس آرامش از آن راستگوست نه دروغ­گو. یکی را می­دیدم که ابتدایی­ترین حرف­ها را با دروغ می­گفت. گاهی به اومی­گفتم: خوب چه فایده­ای برای تو دارد؟ می­گفت اصلا عادت کرده­ام که خلاف واقع بگویم. او فکر می­کند که واقع گفتن، سخت است و تردید دارد، در حالی که اگر آدم بخواهد تمرین کند، ریاضت می­خواهد. عبادت، ریاضت می­خواهد. نماز شب ریاضت می­خواهد اتصاف به صفات حمیده، ریاضت می­خواهد. جدا شدن از رذایل، ریاضت می­خواهد. این‌ ریاضت­ها را امام کشیده بود.

مسطر: آیا امام، خانواده و فرزندان خویش را به رعایت اصول اخلاقی ملتزم می­کردند؟ مثلا  بر کاری اجبار می­کردند؟

بله، رفتارشان نسبت به واجبات این گونه بود. مثلا وقتی بچه مکلف می­شد، دیگر با نمازش شوخی نداشتند، اما مستحبات را نه. تمام توصیه­شان این بود که واجبات را انجام بدهیدو محرمات را هم انجام ندهید، باقی آن خودش می­آید. وقتی شما واجب را انجام دادید و به نماز ملتزم شدید، بعد دنبال آن می­روید که نماز چه جوری بهتر می­شود. خوب بعد نافله را پیدا می­کند. یا اگر نقصی در نماز هست، نافله آن نواقص را برطرف می­کند. خوب طبیعتا انسان سر ذوق می­آید که نافله را بخواند یا مثلا شب جمعه دعای عهد بخواند توصیه­­­­­شان اول واجبات و نهی محرمات بود هیچ وقت توصیه نمی­کردند، حالا حتما قرآن بخوانید. اما در حرام اصلا شوخی نداشتند. اگر در صحبت­ها گوشه­ی حرفمان، تمسخر کسی بود غیبت کسی می­شد، بلافاصله چهره­شان دگرگون می­شد. نمی­خواست فکر کنند این غیبت است؛ چون غیبت گناه دارد. بلافاصله چهره­شان دگرگون می­شد و می­گفتند که استغفار کن.

 امام خیلی خوش مشرب بودند؛ یعنی وقتی  کنارشان می­نشستیم هر کسی لطیفه­ای را که بیرون هم شایع بود، می­آمدیم تعریف می­کردیم. امام هم می­گفتند و می­خندیدند، منتها آنهایی را که مثلا غیبت کردن کسی نباشد یا مسخره کردن کسی نباشد. لطیفه­های زیادی از حفظ داشتند. آنها را به­جا می­گفتند. در این فضای خیلی دوستانه و با محبت و خوب، اگر گوشه­ی حرف ما مسخره کردن کسی بود، بلافاصله چهره­شان دگرگون می­شد و می­گفتند استغفار کنید. آن وقت متوجه می­شدیم که حرفمان ایراد دارد.

مثلا بعضی افراد می­آمدند به ایشان فحش می­دادند و علنی صحبت می­کردند وقتی ما می­آمدیم با یک لحن دیگری از ایشان حرف بزنیم، می­گفتند که این­جوری حرف نزنید. ما باید مؤدبانه می­گفتیم که آقای فلان مثلا استاد فلان مثلا گفته شما چنین هستید. اگر با لحن بد تعریف می­کردیم که آن مثلا فلان، دعوا می­کردند و می­گفتند آن نظر را محترمانه مطرح ­کنید اگر کسی مثلا به ایشان ایراد گرفته بود. ما اجازه نداشتیم در حضور ایشان، به بدی از او حرف بزنیم و شخصیت کسی را خورد کنیم. کاملا چهار چوب اخلاقی زندگی می­کردند. خیلی هم راحت و شفاف بودند. ما هم در حضور ایشان راحت بودیم، چون برایمان مشخص بود حد و حدود.

خانم دکتر طباطبائی، سپاسگزاریم که با وجود همه مشغله­هایی که داشتید، وقت شریفتان را در اختیار «مسطر» قرار دادید.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید